ياس پيچانده به مو مست همينطور برو
سبد خنده کف دست همينطور برو
نردبان راه مسيحا به فراتر آنجاست
آخر کوچه بن بست همينطور برو
به خراشيدن انگشت به کوبيدن مشت
کوهها راهت اگر بست همينطور برو
وهم تقدير بدست ، هيچ به خاطر مرواد
چشم دستان خدا هست همينطور برو
تا که آبستن غربت نشوي در خم راه
ياد من هم به تو پيوست همينطور برو
ايرج ساماني « يک جهنم شعر »
|