دل نوشته - شاعران جوان انجمن ادبي صبا. تربت جام
 RSS  :: صفحه ی اصلی وبلاگ :: ارتباط با مدیر وبلاگ :: شناسنامه ی انجمن :: پارسي بلاگ
جستجو در وبلاگ:
محبّت دنيا خرد را تباه مي کند و دل را از شنيدن حکمت باز مي دارد و کيفري دردناک مي آورد . [امام علي عليه السلام]
  • پيوندهاي مرتبط
  • بانک صوت و فيلم مذهبي [11]
    متن کامل قرآن [14]
    سه نقطه [10]
    سواد آينه(رضا جعفري) [15]
    راز صلوات [11]
    دعا ومناجات [16]
    رباعي(ميلاد عرفان پور) [23]
    رباعي [18]
    ارتباط شيعي [11]
    فرهنگ لغات فارسي به لاتين و لاتين به فارسي [12]
    پايگاه اطلاع رساني دفتر مقام معظم رهبري [2]
    تبيان [3]
    حضرت زهرا (س) [10]
    مجموعه اشعار فاطمي [34]
    حرفهاي نگفته [220]
    [آرشيو(39)]


  • تعداد بازديدهاي عزیزان
  • - کل بازديدها: 12382 بازديد
    - امروز: 25 بازديد
    - ديروز: 22 بازديد

  • درباره وبلاگ
  • دل نوشته - شاعران جوان انجمن ادبي صبا. تربت جام
    مدير وبلاگ : انجمن ادبي صبا[33]
    نويسندگان وبلاگ :
    هادی عسگری
    هادی عسگری[5]
    محسن صدری نیا
    محسن صدری نیا (@)[4]

    الهام جوان
    الهام جوان[59]
    سمانه اميني
    سمانه اميني (@)[12]


    اين وبلاگ متعلق به شخص حقيقي يا حقوقي خاصي نمي باشد بلکه يک وبلاگ گروهي از بچه هاي انجمن ادبي صبا مي باشد.

  • دوستان
  • پرسه زن بيتوته هاي خيال

  • لوگوی دوستان








  • اشتراک
  • نام:

    ايميل:

     

  • اوقات شرعي

  • فهرست موضوعي يادداشت ها
  • غرل[17]
    مباحث حول ادبيات و شعر[10]
    خبر[7]
    دل نوشته ها[4]
    سپيد[3]
    طرح[2]
    متن ادبي[2]
    گزارش از شاعران معاصر[2]
    رباعي[1]

  • بایگانی مطالب
  • خبر تازه [5]
    مقالات ادبی [11]
    دل نوشته [5]
    غزل [12]
    قطعه
    رباعی [6]
    طرح
    سپید [13]

  • وضعيت مدیر در ياهو
  • يــــاهـو

    ? + روزي براي هيچ وقت
  • انجمن ادبي صبا سه‏شنبه 4/2/1386 ساعت 8:42 عصر
  • نزديک هميشه بود که دوباره خودم را به فکر، نشستم در لابه لاي نبودن هايت.
    شايد بهتر بود براي عنوان کردن اعتماد چشم هايم به افق هاي دستانت کمي بيشتر مي گريستم اما خط هاي مجهول دست هايم بن بستي آزاد را نشانم داد
    خب ! حالا که مي بيني به کودکانه گريه هايم مي خندم نه بخاطر توست نه! بلکه براي از دست داده هايم است که روزهاي سپري را در هواي شرجي کوير دنبال ابر لبخندت قدم.قدم خودم را صبر مي کردم شايد آسمان اين بار ، بهتر از قبل ببارد
    اما حيف که نه کوير دويدنم را فهميد و نه بارن.تشنگي انگشتان دست به قنوتم را .
    حالا فرصتي براي بازگشت تو نيست نياز آمدنت را به بادهاي ولگرد سپردم .عطش دستانت را به پنجره هاي ابر نديده . اشتياق لبانم را به سيب هاي آويزان و تو را به چشم هاي محتاجي که هميشه مي خنديد به بي اعتنايي ات.
    ديروز را بزرگ شدم مي تواني از پيشاني نوشت هايم ببيني که بغض امروز هايم تابش دي.روز هايي است که دعاي بارانم را به بادهاي پاييزي ختم مي کردي
    اين رسم نامردي نيست ! تو خنجر از پشت را هر روز نثار نگاه هاي منتظرم مي کني ...

    نظرات ديگران ( )

    ? + غم شاد
  • انجمن ادبي صبا دوشنبه 13/1/1386 ساعت 7:32 عصر
  • سلام


    و سلامي به وسعت باراني ترين گلوها که تنهايي شان را فقط مي بارند و غربت اندوه شان را به بغض مي گويند


    و ادامه ي راه وقتي رفتي تمام خودم را نذر غزل هاي منتظري که فقط و فقط مي خواستند  بنويسند تکاني به خود بدهند و گريه گريه ببارند .کردم


    تو نيستي و هستي مرا به آغوش ترانه هاي ناموزون که سر به هوا و تو خالي تر از کوير ند بخشيدي تا زندگي بي تو را .نه دور از تو را بفهمم .آه! اي هزاره ي لبخند! اي هزاره ي فرياد !


    و اي هزاره ي با من ! هنوز هم شب ها بي آنکه بدانم نام تو را بر دار لبم مي رقصانم تا هواي گرفته ي اتاق رختخواب تنهايي را ببلعد و چرخش نام تو هوا را بسوزد و شفافيت ستارگان کهکشان تازه اي به نام« تو» که هنوز کاشفان منجم مکشوفت نکردند مرا آينه وار بتاباند....


    اي منتظر من ! کودکي ام  را منهاي بودنت نمي کنم چرا که همه اش تو بودي و کسي به نام «من» تمام هويت اش بر بودن تو مي چرخيد.


     حال نه اينکه مرد شدم نه! حال که پشت چراغهاي ممنوعه اي به نام سرگرداني مرد شدنم را به باد بي تو بودن دادم      فرياد رسم باش که ديگر نه مثنوي چاره ساز است و نه غزل !
    حالا متاسفم براي اين همه دوري   و همينطور براي اين همه واژه هاي بي سرپرست يتيم که آواره بودن را به معناي واقعي کلمه از دست هاي ملولي به نام «من» مي فهمند.متاسفم براي روزهاي سپري که فرصت خنديدنت را به يادگار نگذاشتند .براي عقربه هاي مترددي که سرگيجه گرفته اند از بس به بهانه ي آمدنت رقصانه تيک تاک خواندند . نه ! براي خودم متاسفم که تو را نفهميدم   و   براي اينان متاسفم که مرا نفهميدند...


    نظرات ديگران ( )

    ? + سهم دلم
  • انجمن ادبي صبا سه‏شنبه 1/12/1385 ساعت 11:0 صبح
  • دلم شور مي زند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


    حالم به هم مي خورد............................


    از همه ي...............................


    کاش تمام اين اداها تمام مي شد....................


    حالم از ادا به  هم مي خورد................


    حالم از کسايي که خودشونو به خاطر ادا مخفي مي کنن به هم مي خوره...........................


    دلم شورر مي زنه............


    شايد نيم ساعت ديگه بيش تر طول نکشه.......................


    هي بچه هاي کوچولو در پيکر هاي بزرگ!هي کساني که فقط بچه ها را بد نام مي کنيد!من مي بخشمتان!


    هي!کساني که زندگيتان از لجن و کثافت پر شده ! من مي بخشمتان!...........


    کور خواهند شد اين چشم ها! شک نکنيد!


     


    پ.ن:حق بده بعد از يک هفته ؛بعد از يک هفته کلنجار که همه چيز را از سرم بيرون کردم و آخر هفته مي بينم که منو... تمام شد! ولي اوضاع دوباره دارد جوري پيش مي رود که طبق معمول يک چيزي باشد که ما عاشقيت يادمان نرود!حق بده که اين طوري حرف بزنم!حق بده که بترسم!


    فائقه از بچه هاي بلاگ اسکاي


    نظرات ديگران ( )

    ? + شروع تنهايي
  • انجمن ادبي صبا دوشنبه 30/11/1385 ساعت 11:0 صبح
  • ...


    از کجاي اين قصه بايد شروع را آغاز کرد که پايانش انتهائي نباشد...!!!


    از کجاي خودم به درد بنشينم که غصه ها را سر بسته و بي صدا زمستان وار بخوابانم تا مبادا از فرياد سکوتم بايستند و شب هاي بي تو را غروب گونه به خون نکشند...!!!


    تو از کدام مشرقي که نيامده تمام من را غروب بخشيدي حتي چشم هايم که به تلالو هر شبه ات ستاره وار آسمان را قدم مي زدند تا مگر در مدار چشم هاي تو ... نزديک مي شدند و هي مي باريدند...!!!!


    تو کجاي اين برهوت مخفي شدي که... نه !! برهوت خوب نيست !کجاي اين جهنم دره افتاده اي که هيچ راهي به تو پل نمي شود و هيچ جاده اي به چشم تو ختم نمي شود....


    آه! که هر چه به تو فکر مي کنم از خودم فراموش ميکنم!


    حقيقت است که اگر به درد هاي بزرگتر فکر کني درد هاي کوچک خويش را فراموش مي کني ...اما ! بگو درد من که دوري توست چگونه مي شود که فراموش کنم!!!


    تو ... تو به بلنداي نگاه خميده ام هميشه سرفراز مي ماني چه من به قله ي نگاهت برسم و چه در دامنه ي دامن دستانت يخ بزنم و همانجا فسيلي از عشق را به يادگار براي آفتاب تو بگذارم تا شايد در لحظه ي آب شدنم هي بگريم و هي بگريم و هي بميرم


    و البته زنده مي شوم چراکه اينگونه مردن را مي طلبم....


    آي !  ليلاي شيرين !!! من فرهاد مجنونم که متفاوت تر از خودم عزم تو را دارم و براي رسيدن به تو از هر چه کال بودن است


     ميگذرم...


    هر چه مي تواني قد بکش.....


    تا رسيدن چيز ديگري ندارم


    مي رسم و تو تعجبت را با تبسمي ملوس نشانم مي دهي


    همين روزهاي آخر برف رسيدنم را خبرت مي کنم


    دستان بهاري ات و لبخند تابستاني ات و خنده هاي پائيزي ات را فرش کن که


    .... آمدم...


    تو دریای من بودی آغوش باز کن                                         که می خواهد این قوی زیبا بمیرد


                                                                                                                          دکتر حمیدی


     


    نظرات ديگران ( )

    ? + آدينه رسيد و رفت اما تو هنوز...
  • محسن صدری نیا جمعه 27/11/1385 ساعت 4:0 عصر
  • به نام او


    وقتي براي هميشه تو را باورم نبود زندان را تجربه مي کرم در سن دوري از تو و اين روزهاي دردآفرين  ديگر به خاطر آوردنش هم ابروهايم را به جان هم مي اندازد و متاسف تر از لبهاي کوير خودم را مي بارم که چرا زود  بزرگ نشدم ...


    و اين روز ها که قرار است قد بکشم دست هاي معترفم را راهي چشمان منتظر آسمان کردم که ببينند اگر چه خط خطي است و نا مفهوم اما زير سطر هاي ناخواناي نگاهم اعترافي زلال خو کرده است تا باور دستان غزلم را نظاره باشي...


    حرف آخر...


    هنوز تا سحري ماندگار شبگردم                و روز و شب پي صبحي دچار مي گردم


    خدا کند ببري از دلم توهم را                     خدا کند سحري تا دلم تبسم را....


    بخار مي زند آه از نگاه آيينه                     و هفته کال تر از عصر هاي آدينه


    چقدر فاصله هي اتفاق مي افتد              به خشک شاخه ي دستم کلاغ مي افتد


    سحر.سحر غم فردا عجيب مي بارد           و من تمام خودش را نجيب مي بارد...


    ....                            .....                                .....                         .....


     و عصر ساعت 2 تا حدود تنهايي           خدا کند که همين روز ها شهيد شوم...


                  ....                .....                 .....                  ......


                                       


    نظرات ديگران ( )

    Desigened By Parsiblog.com