...
از کجاي اين قصه بايد شروع را آغاز کرد که پايانش انتهائي نباشد...!!!
از کجاي خودم به درد بنشينم که غصه ها را سر بسته و بي صدا زمستان وار بخوابانم تا مبادا از فرياد سکوتم بايستند و شب هاي بي تو را غروب گونه به خون نکشند...!!!
تو از کدام مشرقي که نيامده تمام من را غروب بخشيدي حتي چشم هايم که به تلالو هر شبه ات ستاره وار آسمان را قدم مي زدند تا مگر در مدار چشم هاي تو ... نزديک مي شدند و هي مي باريدند...!!!!
تو کجاي اين برهوت مخفي شدي که... نه !! برهوت خوب نيست !کجاي اين جهنم دره افتاده اي که هيچ راهي به تو پل نمي شود و هيچ جاده اي به چشم تو ختم نمي شود....
آه! که هر چه به تو فکر مي کنم از خودم فراموش ميکنم!
حقيقت است که اگر به درد هاي بزرگتر فکر کني درد هاي کوچک خويش را فراموش مي کني ...اما ! بگو درد من که دوري توست چگونه مي شود که فراموش کنم!!!
تو ... تو به بلنداي نگاه خميده ام هميشه سرفراز مي ماني چه من به قله ي نگاهت برسم و چه در دامنه ي دامن دستانت يخ بزنم و همانجا فسيلي از عشق را به يادگار براي آفتاب تو بگذارم تا شايد در لحظه ي آب شدنم هي بگريم و هي بگريم و هي بميرم
و البته زنده مي شوم چراکه اينگونه مردن را مي طلبم....
آي ! ليلاي شيرين !!! من فرهاد مجنونم که متفاوت تر از خودم عزم تو را دارم و براي رسيدن به تو از هر چه کال بودن است
ميگذرم...
هر چه مي تواني قد بکش.....
تا رسيدن چيز ديگري ندارم
مي رسم و تو تعجبت را با تبسمي ملوس نشانم مي دهي
همين روزهاي آخر برف رسيدنم را خبرت مي کنم
دستان بهاري ات و لبخند تابستاني ات و خنده هاي پائيزي ات را فرش کن که
.... آمدم...
تو دریای من بودی آغوش باز کن که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
دکتر حمیدی
|