چه زود مي روي از ياد دل بمان يکدم
گرفته در سر نوشتمان کم کم
تمام خاطره خواب سرودنت مي ديد
نشد که قافيه پردازد و بخواند غم
« چنان نفس نفس اين عمر مي رود گويي »
که مي چکد همه درياي چشم من نم نم
بيا و لحظه آخر بمان که دلگيرم
کمي بخند و سرم را بگير ، پلکي هم
براي شادي روحم بخوان غزل - الحمد
قصيده اي بسرا يا بخوان دو خط مريم
بيا که شور غزل گفتنم شده شيرين
نه ليلي ام نه مجنون اگر شدم در هم
حضور قافيه و غيبت رديف ؟ آري
نوشته شعر جديدي نواده آدم
خلاصه آخر هر شعر مي رسد روزي
خدا کند که بماني هميشه و هر دم .
م . خسرو
|