از نسل سايه هاي غريبم مرا بسوز
«اي آفتاب حسن»شبم را سري بزن
يک لحظه در سکوت غزل هاي من بمان
تا انتهاي مبهم شعرم پري بزن
ما شاعران بدون تو کشتي شکسته ايم
در امتداد ساحل مان بندري بزن
تا شايد از حضور تو تغيير ها کنيم
آتش بيار و در دل خاکستري بزن
اين روزهاي بي اثر از باور اميد
پلکي بيا و طعنه به ناباوري بزن
اي شاهد هميشه ي تنهائي ام . خدا
امشب به آسمان سکوتم سري بزن
محسن صدري نيا
|