شک داشتم .
به تقدس احساست
که وبال دلم بود.و از قامت لرزانم بالا مي رفت
و تو . .
در قربانگاه خاطرم
به انتظار
فاتحانه به پيروزمندي احساست
نگاهم مي کني !
ايستاده ام .
بي هيچ حرفي
وآدم هاي جهنمي !
گرداگردم جمع اند.
و تو . . .
با همان غروري که ممنوعش کردم!
به زلالي خاطرت سوگند خوردي:
که حتي مردان جهنمي...
همچون نجيب زادگان با تقوا
تو را سجده کردند
يوسف خداييمسرگردانيم را باور کن
به خاطرت باران مي شوم
س .باران (( عضو انجمن))
|